درباره وبلاگ

به سرزمین دل گفته ها و دست نوشته های
وحيده سليميان ( آفتابگردان) خوش آمدید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
عروس خانواده سپیدار
در باغ تنهاست
نمی داند چگونه برگ بگرداند
سمت خورشید
تا بدرخشد
در چشم دیگر سپیدارها
باد را نیازموده است
با باد بازی نمی کند او
باد است که او را به بازی می گیرد
باد .......
نوشته شده توسط آفتابگردان در دوشنبه 11 شهریور1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
بالاخره بعد از مدتها اومدم تا اپ کنم. با یه شعر قدیمی به تاریخ ۲۵/۳/۸۴
باز هم خاطره ها آمده اند
پشت دروازه احساس غزل می خوانند
همه آنچه به من بخشیدی
پیش رویم دارم
گل خشکیده مریم
کمکی شعر و ترانه
کاغذی پر شده از شکلک و اسم
اسم تو اسم من
شکل یک کلبه چوبی
با حصاری پر از پیچک و گل
![]()
یاد آن روز بخیر
فارغ از کوچ زمان
بی خبر از نگاه ساکت آن رهگذران
چشم در چشم غروب
شانه با شانه باد
نم نمک می رفتیم
تو پر از منظق و دور از احساس
من پر از حس بلوغ یک رنگ
شاد
آزاد
رها در نفس سبز اقاقی
![]()
![]()
به کجا می رفتیم؟
سمت یک قله؟
به سوی یک دشت؟
سمت هر قله و هر دشت که رو می کردیم
" هدف این بود که با هم باشیم"
چه غمی بود اگر
کلبه مان خالی بود
دستمان خالی تر
شاد بودیم اگر
غنچه ای وا می شد
کودکی می خندید
![]()
![]()
چه شد آن شاخه گل
چه شد آن کلبه رویا که پر از خاطره بود؟
چه خزانی گلمان را پژمرد؟
باد ایا نفس سبز دلم را هم برد؟
![]()
![]()
خاطراتم خیسند
چشمهایم خیسند
و کسی سمت شکیبایی نیست
دل من پشت زمان جا مانده
دل من تنها
تنها مانده
نوشته شده توسط آفتابگردان در سه شنبه 28 خرداد1387 ساعت موضوع | لینک ثابت
کوهها
ادامه زمینند
در آسمان
و دریاچه ها
امتداد آسمانند
روی زمین
کسی چه می داند
شاید ما
امتداد خدا باشیم
روی خاک
نوشته شده توسط آفتابگردان در یکشنبه 19 اسفند1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
در اين حوالی طرد اين حوالی ترديد کسی سراغ بنفشه ها را نمی گيرد در اين هوای مه گرفته پاييزی کسی برای غربت ياسها نمی گريد من از عبور عابران غم انگيز نمی گويم چرا کسی به ميهمانی راه ها نمی آيد؟ سکوت تو که مثل هزارها تبر است چرا به يک تلنگر اندوه می شکند؟
نوشته شده توسط آفتابگردان در شنبه 27 بهمن1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
چقدر خوبه آدم دلبسته چيزی نباشه. آخه دلبستگی يه جورايي مساويه با اسارت.
اون چيز، می تونه مادی و يا معنوی باشه. از يه لباس زيبا گرفته تا سرزمين مادری که توش رشد کردی و بزرگ شدی.
مرحوم شيون فومنی ميگه:
نه خاک می تواندم به خود کشد نه آسمان پر از پرم چو قاصدک تو بال می گشائيم
بله، درست مثل قاصدک. آزاد، رها، نه اسير خاک و نه پايبند آسمان. قاصدک به راحتی و بدون دغدغه از جايي به جای ديگه سفر می کنه. قاصدک در حقيقت همه چيز هست و هيچ چيز نيست. نه به درستی يک گياهه و نه نيست. هم گرانبهاست، چون گرانبهاترين موجود زنده عالم، يعنی دانه را با خودش داره و هم خيلی بی ارزش، چون دانه تا وقتی در بطن مادرش خاک قرار نگيره در واقع هيچه و دراين بين قاصدک در عين حالی که هدف بزرگی را دنبال می کنه، اجازه می ده ابر و باد و مه و خورشيد و فلک مقصد نهايي اونو تعيين کنند. اون خودشو به دست سرنوشت می سپره و سفر می کنه… سفر می کنه… می چرخه و می چرخه و دور خودش طواف می کنه…
کاش يه کم قاصدک بودن را تمرين کنم. ريشه های زمينيمو بکنم و برم به طواف خورشيد…
نوشته شده توسط آفتابگردان در پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
![]()
آئينه هم دق کرد و مرد وقتی تو رفتی
فواره شد آبی عشقم رو به سويت
از آسمان فواره افتاد وقتی تو رفتی
دستی به زلف باد خواهم کشيد امشب
آخر به من بوی تو را داد وقتی تو رفتی
يک جاده مانده تا رسيدن دست بردار
اين را دلم می کرد فرياد وقتی تو رفتی
دلتنگيت پشت غروب جاده جا ماند
اين يادگاری پيش من ماند وقتی تو رفتی
نذر نگاهت می کنم بيتی که برگردی
تو می آيي دلم اين را گواهی داد وقتی تو رفتی
نوشته شده توسط آفتابگردان در شنبه 19 آبان1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
آری در انتهای کوچه بن بست
باز يک نفر منتظر مانده است
آه انتظار، انتظار او را کشت
در ابتدای خيابان به پشت افتاده است
فردا که روی دست های شهر برده شود
در دست های همه عشق روئيده است
دنبال يک طلوع بود و دريغ
رنگ غروب به او رو کرده است
ای مردمان شهر پر آشوب به ياد بسپاريد
دلخسته ای را که خدا هم ز ياد خود برده است
وقتی که رفت همه ديدند دست خورشيد
خون بر بلندی برج های شهر پاشيده است
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
کاش خنديدن هم
مثل خميازه کشيدن مُسری بود
چون لبی می خنديد
به شعاع شهری
لب هر کس به شکر خندی وا می شد.
نوشته شده توسط آفتابگردان در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
به خودش می نگريست
اندر آن آينه روشن و راست
که به او گفت همه آنچه که خود می دانست:
« تو چه زشتی دختر»
دست دختر لرزيد
اشک گرمی که چکيد
همه از درد نهانش می گفت

دخترک آينه را باز گرفت
و در آن باز نگاهی به خود انداخت چه تلخ
و همان بانگ غريب
شعله در جانش زد:
« تو چه زشتی دختر
تو به اين چشم و نگاه و سر و دست
ز چه رو خرسندی؟
تو چرا می خندی؟»
دخترک گفت که اين خنده من
خنده ای تلخ بر اين زشتی و آن زيبايي ست
من اگر چشم سياه و لب سرخ و قد رعنايم نيست
دل زيبا دارم
دل من زيبا روست
دل من آينه است
آينه زيبا نيست؟
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 31 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
از چند سال پیش به این طرف، مدام عاشق می شد. عاشق یه گل، یه درخت و
حتی یه قله برفی و بعد از همه این ها عاشق شوهرش شد و باهاش ازدواج کرد.
اما از اون به بعد دیگه عاشق نشد. نه گل، نه درخت و نه حتی یه قله برفی!
نوشته شده توسط آفتابگردان در شنبه 13 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت