تبليغاتX
mazraeaftabgardan
 

به رنگ بهار یا به رنگ خزان؟

تو رنگ بهاری مرا بهاری کن

تمام حس مرا  دوباره جاری کن

شروع اين غزل از چشمهای تو بود

برای سرودن چشمت بيا و ياری کن

تو ناب مثل طلوعی غروب نکن

بتاب روی نگاهم و عزم بيداری کن

نجيب شرقی من بخوان مرا امروز

در ايـن دقـايـق مـسـدود کـاری کـن

که واژه به واژه بپيوندد و غزل به غزل

قشنگ واژه شعرم بزرگواری کن

برای رويش يک غنچه در حوالی دل

چشمه باش، آب باش آبياری کن

صميمی من صادقانه می گويم

تو رنگ بهاری مرا بهاری کن


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در دوشنبه 29 آبان1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


درياب مرا دريا

 

اگر رفتی کنار ساحل دريا

رسان از من سلامی گرم و شيوا را

بگو دريا

کسی آن دورترها هست

که چون تو روح بی تابی درون کالبد دارد

ولی چون تو

کران تا بی کران آبی ست

به دنبال طلوعی بکر و رويايي ست

اگر رفتی کنار ساحل دريا

ببر با خود تمام غصه و غم را از اين شهر زمستانی

بده آنرا به دست موجکی خيس و پريشان حال

بگو تا دور سازد هرچه ماتم را

اگر رفتی کنار ساحل دريا

ببين طوفان چرا با رعد می آيد؟

چرا باران به روی جسم دريا نرم می بارد؟

اگر رفتی کنار ساحل دريا

 ببر با خود خيال روشن ما را

ببخش آنرا به طرحی از غروبی آتشين و سرخ

                                                                اگر رفتی کنار ساحل دريا……


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در دوشنبه 22 آبان1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


کودک درون

همه کودکيم

روی يک تاب نشسته است، به من می نگرد

با نگاهی پر از تيله و رنگ

کمی آهسته به من می خندد

     v    v   v

همه کودکيم روی چمنها خواب است

خواب او کوتاه است

پلک بيداری او بی تاب است

    v  v   v

همه کودکيم گم شده است

پشت يک وحشت گنگ

ته يک خشم فرو خورده تلخ

در پس تجربه ای سخت و بزرگ

همه کودکيم

چه بگويم که کجا گم شده است؟


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 17 آبان1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


غريق

خدا خدا خدای من

ببين چگونه در خودم شکسته ام

ببين چگونه ام

در دل سکوت شب

با تو ای خدای من به گفتگو نشسته ام

چه رازها ميان ماست

چه حرفهای بر زبان نرفته ای

چه های های گريه ای

چه اشکها که بر رخم نديده ای

مرا ببين چگونه شرمسار بی نهايت توام

ببين چگونه غرق در نهايت عنايت توام

ببين چگونه اشک می شوم

زلال و پاک می شوم

بدون رحمتت من آه می شوم

تباه می شوم

بی تو من کجا روم که هر کجا روم با منی

بی تو من کجا روم که هر کجا روم با توام


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 10 آبان1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


تقدیم به دوست

مرا بخوان

مرا خوب بخوان

با صدای ريز باران

روی پهنه دريا

مرا بخوان

همراه رقص نور در انعکاس از آب

مرا سبز بخوان

مرا آبی

نجوا گونه می گويم

سبز هست

آبی هست

و تو نيز …


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در جمعه 5 آبان1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


آغاز کلام سلام

سلام و

تشکر از همه دوستانی که وبلاگ منو برای مطالعه انتخاب کرده اند.

مدتها بود، به دنبال راهی بودم که دل گفته ها و دست نوشته هامو در معرض مطالعه ديگران قرار بدم و به اين وسيله حرفهای گفتنی را گفته باشم. اين وبلاگ می تونه دريچه ای باشه به روی تکامل و بهتر شدن، اگر شما همراهی و همياری منو بپذيريد و منو از نظرات سازندتون بی بهره نگذاريد.

 


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در جمعه 5 آبان1385 ساعت موضوع | لینک ثابت