درباره وبلاگ

به سرزمین دل گفته ها و دست نوشته های
وحيده سليميان ( آفتابگردان) خوش آمدید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
برگ ها هنوز زنده اند
برف های مهربان
زير اين کفن نفس نفس زنان به زندگی ادامه می دهند
همچنان که نيمه جان
روی پای ما سقوط می کنند
فکر شاخه ی تکيده اند
برف های مهربان
برگ ها هنوز زنده اند
![]()
نوشته شده توسط آفتابگردان در پنجشنبه 30 آذر1385 ساعت موضوع | لینک ثابت
قربون خدا برم، انقدر بخشنده و مهربونه که به زبون نمی آد. وقتی دلت گرفته، وقتی از همه کس و همه چيز بريدی، وقتی ديگه از زندگی سير شدی يه مرتبه از يه راه غيره منتظره، از جايي که اصلاً فکرشو نمی تونستی بکنی يه عالمه حس خوب برات
می فرسته.
ديروز دوستم سه تا کاکتوس کوچولو رو توی يه گلدون برام آورد. خودم هم دو تا خريدم. اومدم خونه و کاکتوس های کوچولو رو توی گلدون های مختلف جا دادم. وقتی کارم تموم شد و گلدون ها رو کنار هم چيدم، يه مرتبه ديدم صاحب يه گلخونه کوچيک با 6،5 تا گلدون شدم که هر کدوم با اون يکی کلی فرق داره،يکی از يکی قشنگ تره. حالا من جنگل مينياتوری دارم که هر وقت بهش نگاه می کنم همه ناراحتی هام فراموشم می شه. به خصوص که بعد از مدتها سر و کله چند تا گلدون تو خونه پيدا شده.
خداوندا به خاطر اين همه لطفت ازت سپاسگذارم.
نوشته شده توسط آفتابگردان در شنبه 18 آذر1385 ساعت موضوع | لینک ثابت
… و آنگاه آفتابگردانی از گوشه ای طلوع کرد و به ميان کارهای ما سرک کشيد. و ما هيچ ندانستيم آمدنش از کدامين سو بود. می ديديمش که هر روز از سحرگاهان يک جا می نشيند و بالا آمدن خورشيد را نظاره می کند و تا شامگاهان، همچنان روی بر او نگاه
می دارد و با او می گردد. آنگاه تازه دانستيم که چرا به او می گويند «آفتابگردان»!
و از آنجا که خورشيد در اسطوره ها نماد «حقيقت» بود، آفتابگردان را نکو داشتيم و خواستيم تا با ما بماند و نشان ما باشد، نه به آن نشان که خود را حقيقفت بپنداريم و نه حتی به آن توهّم که روی خود را به سوی حقيقت بدانيم، بلکه تنها به نشان آرزويي که در سويدای قلبمان روييدن گرفته بود که: « ای کاش می توانستيم آن گونه باشيم.»
اگر نويسنده اين نثر را می شناسيد خوشحال می شم به من هم اطلاع بديد.
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 8 آذر1385 ساعت موضوع | لینک ثابت
به خورد باورمان کمی عسل بدهیم
مگر شیرین شود طعم گس کابوس هامان![]()
نوشته شده توسط آفتابگردان در سه شنبه 7 آذر1385 ساعت موضوع | لینک ثابت
وبلاگ من يک ماهه شد. چقدر زود گذشت. مثل باد. اين کوچولو (وبلاگو می گم) اولش که به دنيا اومد فکر نمی کردم کسی بهش سر بزنه چون خيلی گمنام بود. اما حالا می بينم که دوستان باوفايي پيدا کرده که هميشه باهاشند و تشويقش می کنند. من هم از همشون تشکر می کنم و می گم نظرات زيبای شما دوستان باعث می شه اين کوچولو روز به روز بالنده تر بشه و به همه کسانی که فکر می کنند اين حرفای قلمبه به اين فسقلی نمی آد ( يعنی فکر می کنند اين اشعار مال يه نفر ديگست) اعلام می کنم که تمام مطالب مندرج در اين وبلاگ متعلق به من ( سليميان) هست و اگر قرار باشه مطلبی رو نقل قول کنم حتماً منبع مطلب را عنوان خواهم کرد.
نوشته شده توسط آفتابگردان در یکشنبه 5 آذر1385 ساعت موضوع | لینک ثابت