درباره وبلاگ

به سرزمین دل گفته ها و دست نوشته های
وحيده سليميان ( آفتابگردان) خوش آمدید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY

صعود و ارتفاع و بعد زير پا
حقيقتی بزرگ
سرنوشت تو
بند صخره ای سترگ
صعود و ارتفاع و بعد زير پات
زندگی
تازه تازه و روان
رنج ها
بس حقير و ناتوان
سايه سايه قد کشيده صخره هاش و قله هاش تا فلک
کو قلندری که پا کشد به روی سنگ ها
همچو کوهمرد
آی مرد قله و نبرد
آی کوهمرد
در ستيز و کوه ومرد
خود نورد
شعله ای فکن غرور خويش را
نخوتی بنه به پای کوه
شوکتی دگر بگير
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
توچال در يک روز زيبای آفتابی
نوشته شده توسط آفتابگردان در سه شنبه 26 دی1385 ساعت موضوع | لینک ثابت
چهار سال پيش بود. نيمه شب پنجم دی ماه، زمين «بم»مثل ساکنانش خواب بود. ولی گويي کابوس می ديد، کابوس ويرانی که اين گونه بر خود لرزيد، لرزشی سخت. و ويرانی به حقيقت پيوست.
خانه آوار شد بر سرشان
همچو رويای نيمه شبشان
من آنجا نبودم. درد دقايق را لمس نکردم. زير آوار، لحظه های خفگی را تجربه نکردم. اما بضاعتم را سرودم. سرودم تا بار ز اندوه دلی چيده باشم. تا بم را وقتی دوباره قد کشيده است، به تصوير کشيده باشم.
و «بم» دوباره می تپد
شکسته استخوان بم
دوباره جوش می خورد
زمين تلاطم درون خويش را
به رويش جوانه می دهد
زمين دوباره بوی آب می دهد
دوباره بوی گندم بهاره می دهد
چکاوکی که کوچ کرده بود
کوچ
کنار نخل ها
کنار خانه های نيمه ساز
لانه می کند
و «بم» دوباره می تپد
دوباره …
می تپد
اما الهام بخش اين شعر، نوشته های يک امدادگر به نام محمد رضا محسنی راد بود . بخش هايي از آن را در انتها می آورم.
خيابان های اطراف هلال احمر از همه جا خراب تر بودند. ۳۰ نفر بودند. گفتم: «چرا راه نمی افتيد توی شهر؟» گفتند تفحص توی شب خطرناک است. می خواستم بگويم:« خطرناک تر از مردن…!؟» هرچند گفتم و هرچند آمدند.
مجروح ها را سوار وانت کرديم. يکی پايش در رفته بود. يکی سرش شکسته بود،يکی خونريزی داخلی داشت و… به هلال احمر که رسيدي، فهميديم دنده های راننده هم شکسته…
از دو اتاق ۴ در ۴ ، سيزده تا جنازه درآورده بودند… خواب بودند همه، يادم آمد در تهران اتاق شخصی دارم…
سرانگشتان او هم زخم بود… ايرانی نبود. گمانم هلندی بود. تا صبح که پيدايش کنند، ده پانزده تا جنازه از زير آوار درآورده بود
رئيس فلان اداره بود. شش تا پتو کشيده بود رويش، ته انبار خوابيده بود. حسين پتو نداشت. آقای هاشمی می گفت: پتو مال مريض هاست… خب مريض بود حتماً…
ديدم دارند چادرهاشان را جمع می کنند، با آن همه مجروح و زن و بچه… پرسيدم چی شده؟ با بغض گفت:« وسط باند فرود آقايان هستيم»…
زير آوار نمانده بود؛ تصادفی بود. گفتم:«خانوادت؟» پلک هاش تر شد:«امشب عقدم بود.»…
نوشته شده توسط آفتابگردان در پنجشنبه 21 دی1385 ساعت موضوع | لینک ثابت
![]()
از آسمان حقايق ستاره ای نچيده می روم افسوس
بار ز اندوه دلی بر نچيده می روم افسوس
نذر داشتم غزل بسرايم برای قلب شکسته
چه قلب ها شکست و نذر ادا نکرده می روم افسوس
ستاره رفت و هنوز غرقه به خوابم
در اين شب ديجور نور نديده می روم افسوس
زمان نماند و رفت سمت عدم بدون آنکه بدانم
کيَم؟ به درد خويش مانده می روم افسوس
تمام روزهای پرپر عمرم به پشت سر ماندند
ز روی بخت بوسه ای نربوده می روم افسوس
آهای دست های قلم گرفته من دست برداريد
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 13 دی1385 ساعت موضوع | لینک ثابت