تبليغاتX
mazraeaftabgardan
 

به هیچ کس

   

 

دلم تنگ است. برای يک سبد شعر و کمی باران. سبدی از شعرهای نگفته -بافه ای از احساس های شور خودم- . دلم تنگ است، از ناروا شنيده ها و ناروا خوانده ها، از گفتن، گفتن از ناگفته ها. از او، چه نامنصف. از خودم، چه ناباورانه. دلم تنگ است، خيلی تنگ. مدتهاست زير پلک های آبيش ايستاده ام ولی او چشم باز نمی کند تا زير آسمان نگاهش باشم. تا هميشه دلتنگ رفتنش هستم. دلتنگ نگاه آفتابيش و دلتنگ چشم های کالش. آخر رفتن مرا نيز  به خود می خواند:

 

بايد آخر بروم

چمدان غزلم را بردارم

در خم جاده ای گم بشوم

   

بايد آخر بروم

جای من اينجا نيست

من از اين جنس و از اين خاک نبودم هرگز

دل من جايي جا مانده

کفش هايم جايي ديگر

   

بايد آخر بروم

بروم دنبال دلم

پی کفشم

ته آن دشت قراری دارم

با يک گل سرخ

ساعتش يادم نيست

گفته بود اول عيد

با دو سه نم باران

آن حوالی می رويد

   

بايد آخر بروم

اما دلتنگ

اما بی کفش؟

اما بی دل؟

 

 

 


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 25 بهمن1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


توچال (2)

بالای گنبدگون اين عالم

آنجا که يک پله به او نزديک تر هستم

جايي به نام قله

جايي بس تماشايي

پيچيده در تور سپيد برف

در من می آميزد

تمام رنگ های روشن مواج

شب می گريزد

نور پيداتر می شود آنجا

در من می آميزد

تبسم، شور، عشق و هرچه آنرا زندگی نامند

در منتهای ارتفاع

بالاترين نقطه…

من در مهی نمناک و رمزآلود

جرعه جرعه طعم گرم زندگی در کام می ريزم

زندگی تنها

 نوشيدن يک چای داغ

بر بلندای ثبات پايداری

قله يک کوه

 

 


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 18 بهمن1385 ساعت موضوع | لینک ثابت


به سرزمین غزل های سرخ من برگرد

برگرد               

به سرزمين غزل های سرخ من برگرد

دوباره پشت پنجره باران شو

دوباره به احساس صادقانه من برگرد

شبی که ترانه حنجره باد را لرزاند

    به خاطرات خيس و خسته من برگرد

در امتداد دقايق قدم بزن با من

حضورکهنه  من را رفو کن و نو کن

برای لحظه ای حتی

به شبستان چشم من برگرد

شب تولد مهتاب پشت پنجره هاست

به ميمنت اين شب عزيز

رجوع کن

                                     دوباره به خويشتن برگرد

 

                         


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 4 بهمن1385 ساعت موضوع | لینک ثابت