درباره وبلاگ

به سرزمین دل گفته ها و دست نوشته های
وحيده سليميان ( آفتابگردان) خوش آمدید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
من، زنی را توی ايستگاه اتوبوس می شناسم که روزهای بارانی هميشه دو تا چتر همراهش مياره. يکی را بالای سرش می گيره و ديگری را به آدم لرزانی می ده که تا آمدن اتوبوس از بيشتر خيس شدن در امان بماند. يک روز ابری، زن که ديرش شده بود با عجله از خانه بيرون آمد و يادش رفت چتری با خودش برداره. وقتی به ايستگاه رسيد، باران تندی باريدن گرفت. مدتی گذشت اما هيچ کس چتری روی سر زن نگرفت. او خيس و باران زده سر کارش رفت. آن روز زن سرمای سختی خورد.
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 30 خرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
من بی تو از مرزهای روشن پندار می گذرم
من بی تو از هرچه دور از انتظار می گذرم
تو – سرنوشت نوشته بر کتيبه پيشانی-
من از تجسم اين آشکار می گذرم
من – آينه بند نگاه غريبه ات -
از تو، توئي که غريبی در اين ديار می گذرم
تو در نگاه من انگار هيچ گشته ای
آخر چه وقت از اين هيچ نابکار می گذرم؟
فردا به تلافی اين همه زخم بر جگر
از بين قلب تو شمشيروار می گذرم
يک روز از تمام غزل های کهنه ام
تنها به خاطر يک سيب آبدار می گذرم
اينجا چقدر فاصله پيداست تا ابد
من شعر می نويسم و انگار می گذرم
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 9 خرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت