تبليغاتX
mazraeaftabgardan
 

به آينه خواهم گفت از نهان و پنهانش

به خودش می نگريست

اندر آن آينه روشن و راست

که به او گفت همه آنچه که خود می دانست:

« تو چه زشتی دختر»

دست دختر لرزيد

اشک گرمی که چکيد

همه از درد نهانش می گفت

 

دخترک آينه را باز گرفت

و در آن باز نگاهی به خود انداخت چه تلخ

و همان بانگ غريب

شعله در جانش زد:

« تو چه زشتی دختر

تو به اين چشم و نگاه و سر و دست

ز چه رو خرسندی؟

تو چرا می خندی؟»

 

دخترک گفت که اين خنده من

خنده ای تلخ بر اين زشتی و آن زيبايي ست

من اگر چشم سياه و لب سرخ و قد رعنايم نيست

دل زيبا دارم

دل من زيبا روست

دل من آينه است

آينه زيبا نيست؟


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 31 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


داستانک 3 (عشق)

از چند سال پیش به این طرف، مدام عاشق می شد. عاشق یه گل، یه درخت و

 

حتی یه قله برفی و بعد از همه این ها عاشق شوهرش شد و باهاش ازدواج کرد.

 

اما از اون به بعد دیگه عاشق نشد. نه گل، نه درخت و نه حتی یه قله برفی!


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در شنبه 13 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت