تبليغاتX
mazraeaftabgardan
 

قاتل

آری در انتهای کوچه بن بست

باز يک نفر منتظر مانده است

آه انتظار، انتظار او را کشت

در ابتدای خيابان به پشت افتاده است

فردا که روی دست های  شهر برده شود

در دست های همه عشق روئيده است

دنبال يک طلوع بود و دريغ

رنگ غروب به او رو کرده است

ای مردمان شهر پر آشوب به ياد بسپاريد

دلخسته ای را که خدا هم ز ياد خود برده است

وقتی که رفت همه ديدند دست خورشيد

خون بر بلندی برج های شهر پاشيده است

 


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت


خنده

کاش خنديدن هم

 

مثل خميازه کشيدن مُسری بود

                   

چون لبی می خنديد

 

به شعاع شهری

 

لب هر کس به شکر خندی وا می شد.


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت