درباره وبلاگ

به سرزمین دل گفته ها و دست نوشته های
وحيده سليميان ( آفتابگردان) خوش آمدید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
آری در انتهای کوچه بن بست
باز يک نفر منتظر مانده است
آه انتظار، انتظار او را کشت
در ابتدای خيابان به پشت افتاده است
فردا که روی دست های شهر برده شود
در دست های همه عشق روئيده است
دنبال يک طلوع بود و دريغ
رنگ غروب به او رو کرده است
ای مردمان شهر پر آشوب به ياد بسپاريد
دلخسته ای را که خدا هم ز ياد خود برده است
وقتی که رفت همه ديدند دست خورشيد
خون بر بلندی برج های شهر پاشيده است
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت
کاش خنديدن هم
مثل خميازه کشيدن مُسری بود
چون لبی می خنديد
به شعاع شهری
لب هر کس به شکر خندی وا می شد.
نوشته شده توسط آفتابگردان در دوشنبه 2 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت