چقدر خوبه آدم  دلبسته چيزی نباشه. آخه دلبستگی يه جورايي مساويه با اسارت.

اون چيز، می تونه مادی و يا معنوی باشه. از يه لباس زيبا گرفته تا سرزمين مادری که توش رشد کردی و بزرگ شدی.

مرحوم شيون فومنی ميگه:

نه خاک می تواندم به خود کشد نه آسمان               پر  از پرم چو قاصدک تو بال می گشائيم

بله، درست مثل قاصدک. آزاد، رها، نه اسير خاک و نه پايبند آسمان. قاصدک به راحتی و بدون دغدغه از جايي به جای ديگه سفر می کنه. قاصدک در حقيقت همه چيز هست و هيچ چيز نيست. نه به درستی يک گياهه و نه نيست. هم گرانبهاست، چون گرانبهاترين موجود زنده عالم، يعنی دانه را با خودش داره و هم خيلی بی ارزش، چون دانه تا وقتی در بطن مادرش خاک قرار نگيره در واقع هيچه و دراين بين قاصدک در عين حالی که هدف بزرگی را دنبال می کنه، اجازه می ده ابر و باد و مه و خورشيد و فلک مقصد نهايي اونو تعيين کنند. اون خودشو به دست سرنوشت می سپره و سفر می کنه سفر می کنه می چرخه و می چرخه و دور خودش طواف می کنه

کاش يه کم قاصدک بودن را تمرين کنم. ريشه های زمينيمو بکنم و برم به طواف خورشيد

 


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در پنجشنبه 29 آذر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت