به خودش می نگريست

اندر آن آينه روشن و راست

که به او گفت همه آنچه که خود می دانست:

« تو چه زشتی دختر»

دست دختر لرزيد

اشک گرمی که چکيد

همه از درد نهانش می گفت

 

دخترک آينه را باز گرفت

و در آن باز نگاهی به خود انداخت چه تلخ

و همان بانگ غريب

شعله در جانش زد:

« تو چه زشتی دختر

تو به اين چشم و نگاه و سر و دست

ز چه رو خرسندی؟

تو چرا می خندی؟»

 

دخترک گفت که اين خنده من

خنده ای تلخ بر اين زشتی و آن زيبايي ست

من اگر چشم سياه و لب سرخ و قد رعنايم نيست

دل زيبا دارم

دل من زيبا روست

دل من آينه است

آينه زيبا نيست؟


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 31 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت