درباره وبلاگ

به سرزمین دل گفته ها و دست نوشته های
وحيده سليميان ( آفتابگردان) خوش آمدید
فهرست اصلی
دوستان
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY
به خودش می نگريست
اندر آن آينه روشن و راست
که به او گفت همه آنچه که خود می دانست:
« تو چه زشتی دختر»
دست دختر لرزيد
اشک گرمی که چکيد
همه از درد نهانش می گفت

دخترک آينه را باز گرفت
و در آن باز نگاهی به خود انداخت چه تلخ
و همان بانگ غريب
شعله در جانش زد:
« تو چه زشتی دختر
تو به اين چشم و نگاه و سر و دست
ز چه رو خرسندی؟
تو چرا می خندی؟»
دخترک گفت که اين خنده من
خنده ای تلخ بر اين زشتی و آن زيبايي ست
من اگر چشم سياه و لب سرخ و قد رعنايم نيست
دل زيبا دارم
دل من زيبا روست
دل من آينه است
آينه زيبا نيست؟
نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 31 مرداد1386 ساعت موضوع | لینک ثابت