آری در انتهای کوچه بن بست

باز يک نفر منتظر مانده است

آه انتظار، انتظار او را کشت

در ابتدای خيابان به پشت افتاده است

فردا که روی دست های  شهر برده شود

در دست های همه عشق روئيده است

دنبال يک طلوع بود و دريغ

رنگ غروب به او رو کرده است

ای مردمان شهر پر آشوب به ياد بسپاريد

دلخسته ای را که خدا هم ز ياد خود برده است

وقتی که رفت همه ديدند دست خورشيد

خون بر بلندی برج های شهر پاشيده است

 


 

نوشته شده توسط آفتابگردان در چهارشنبه 25 مهر1386 ساعت موضوع | لینک ثابت